خرید بک لینک
از عادتهامه که با دهن بسته و خروج هوا از حنجرمو بعد پره های بینیم صدا تولید کنمموزیک متن فیلمهای معروف یا موزیکهای من درآوردیالبته اینکارو اغلب آدما میکننحین انجام کاراشونولی من این کاررو بعنوان یک کار اصلی انجام میدم. یعنی نه فقط در کنار انجام کار دیگه ای.مثلا الان روی تختم دراز کشیدم و دارم با گلو

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 29 فروردين 1396 ساعت: 23:38

یه کیت وینسلت درونمه

به همون شادی

به همون تنهایی

به همون قدرتمندی

به همون جذابی

ولی همیشه درونم باقی مونده!


+ بنده خدایی که میگفت هربار فیلمی این زن رو به عنوان بازیگرش داشته باشه! تو باید مطمئن باشی جایی از فیلم یک صحنه کاملا عریان ازش خواهی دید !نکه فیلم نامه و کارگردان خواسته باشن ها! بعضی زنا خودشون دوست دارن اینکارو!!!!


برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 29 فروردين 1396 ساعت: 23:38

یادتونه یکبار اشاره کرده بودم:عاشق اونایی ام که اول صبح وبلاگمو چک میکنن؟جا داره مجددا این احساس رو به منصه ظهور بذارم:عاشقتونم سحرخیزهای چوپیاخوان!+عاشق خودمم هستم که قبل سرکار رفتن پست میذارم:|+کسی نیست دکتری قبول شده باشه براش جایزه بفرستم؟ نه؟ نداشتیم؟+کپی پیست:استادی می گفت : " صبح ها

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 29 فروردين 1396 ساعت: 23:38

این چای احمدم یجوری اسانسش خاصه که تا یه جرعه مینوشی فوری متوجه میشی چای احمده!

مثل چای احمد باشید!


+خودمم میدونم خیلی زشته که جای چای سرگل چیده ی بهاره لاهیجان ازینا دارم میخورم. ولی شاید یکی نداشته باشه ازونا بخره. نباید به روش بیارن که:/

+یعنی اگر من اینستاگرمر حرفه ای بودما. ثانیه به ثانیه پست مینوشتم

مثلا

بعد از صبحانه_در راه_ دم در مدرسه گیسو اینا_در حین کار_ همین الان با استادم یهویی:| و الی آخر

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 29 فروردين 1396 ساعت: 23:38

ما چنارای خسته ی شهرو...پره برگو جوونه میدیدیماونقَدَر عشق تو نگامون بودچیزی جز عاشقی نمیدیدیمامروز صبح سی دیشو گذاشتم تو پخشو تا برسم محل کارم بعد مدتها باهاش خوندمو خوندم:)یاد اون شب بارونی دی ماه که تنها مهمون کنسترش بودم همش تو خاطرم زنده شدخیلی ستم بود! کنسرتش نه... تنها رفتنم. البته خودخو

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 29 فروردين 1396 ساعت: 23:38

پدر بزرگ پیش ماست امشب

تقریبا بعد از مرگ عزیزجون که دوتایی میومدن پیشمون

هیچوقت نشده بود بیاد خونه ما بخوابه. امروز به مادرم گفتن بره دنبالشون و فکرمیکنه داره خدای نکرده میمیره!

الانم رو تخت من تو اتاقمه...

نحیف شده

و فکرمیکنم به خاطر قرصهاشه این تحلیل رفتن ها.

 +حتی دوست ندارم به یکسری اتفاقات فکرکنم.

+پیرها و بزرگترها نعمتهای عجیبی هستن که هرلحظه خدا ممکنه بخواد اونارو از ما بگیره... آدم نمیدونه چطوری باید جلوی اینکارای خدا رو بگیره!


عنوان:هوشنگ ابتهاج

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 29 فروردين 1396 ساعت: 23:38

تازگیها به گروهی تلگرامی! دعوت شدم که چندتایی از وبلاگ نویسها عضوشوننبلاگرهایی که فقط من خواننده وبلاگ یکیشون بودم و عملا هیچکدوم رو نمیشناختماول که پیشنهادشو بهم دادن فکرکردم بهتره قبول نکنم و دوست ندارم هویت مجازیم راه های ارتباطی واقعی براش بازبشهاما بعدش فکرکردم ایرادی هم نداره! بسه این عاقبت ان

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 29 فروردين 1396 ساعت: 23:38

 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 29 فروردين 1396 ساعت: 23:38

خونه ای که شش صبح از مطبخش عطر خوراک بیاد

و رو اجاقش دیگ بجوشه و چراغش روشن باشه،

یعنی اون خونه پر از زندگیه!

و مامانی که همیشه یادش میره هود رو روشن کنه:|


+ بیدار شدن با بوی غذا:|

+هجونویسی تا به کجا؟؟؟

پاسخ: تو این دنیا همه چیز قابل ادامه دادنه

حتی صلح پایدار!

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 29 فروردين 1396 ساعت: 23:38

در جوار پدربزرگ جان چای نوشیدیم تو لیوان کمر باریکمنو مامان و حاج آقا امروز کنار همیمآفتاب حسابیه و هوا عالیصبح هم بردمش درمانگاه آمپولشو بزنن. خودم دلشو نداشتم. بعلاوه عضلاتش تحلیل رفته و حس کردم ریسک نکنم!تو ماشین بهش عینک آفتابی دادم گفتم چشمتون تو نور اذیت میشه! بی کلام گذاشت رو صورتش! انقققققدز

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 29 فروردين 1396 ساعت: 23:38

برای رانندگی شبانه تو جاده های دوطرفه باریک

 بدون گاردریل

بدون خط کشی! بدون نور!!!

دلم تنگ شده بود

امشب بدجوری دوباره تجربه اش کردم و کیف داد! 

تنها هم بودم و کیف چندبرابر شد


برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 15 فروردين 1396 ساعت: 15:24

شاید چندسال پیش بیشتر از اینها چنین شبی برام معنی و مفهوم داشتنکه حالا پاک بی اعتقاد شده باشم!هنوز هم مطمئنم آرزوهامون برآورده میشنولی نه لزوما برای شخص خودمون:).لیلة الرغائب (نامی عربی به معنی: شب بخشش بسیار) به نخستین شب جمعهٔ ماه رجب گفته میشود. در آموزههای اسلامی 

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 15 فروردين 1396 ساعت: 15:24

شاید بی رحمی! یا مداخله در کار خدا باشهولی چه خوش بود برام خبر فوت همسر جناب دکتر یداللهی مرحوم...فقط لحظه ای فکرکردم و خودم رو گذاشتم جای زنی که بیدارشده و خبر رفتن کسیو میشنوه که فقط مدتی از هم پیمان شدنشون گذشته...غم اون لحظه ی من کافی بود برای داشتن حس خوبم پس از شنیدن این خبر بد!روزی که بر

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 15 فروردين 1396 ساعت: 15:24

امروز فیلمی دیدمBefore we goهیچ اثر فاخر و توصیه کردنی ای نیست! یک داستان ساده و مشخصه در مورد روابط!معضل تازه بشریت!چون دیگه کمتر نگران خوراک و پوشاک و مسکنشهو در هرم مازلو!  چندقدمی بالارفتهحالا این رابطه ها هستن که به دغائغ! تبدیل شدنروابط قدیمیجدیدمثلثیمربعی!نکته: برخلاف تصورتون! با اینکه د

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 15 فروردين 1396 ساعت: 15:24

قشنگ اینه مهمونات نشسته باشن تو پذیرایی و تو آماده بشی بری شبکاری!شغل ما در همیییین حد جذاب و مزخرفه:))برای امشب کتابفیلمشام از بیرون!حاطره نویسیدر نظردارمگرچه شبهای بیمارستان انقدر بلندن که انگار هیچوقت سحر نمیشن با هیچی!ولی از کرامات خداونده سیزده به در کشیک نبودن! چون اون عصر سیزده به در که

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 15 فروردين 1396 ساعت: 15:24

وقتی به صداهای مغزماحساساتم در طول روزجزئیاتی که درکشون میکنم لذتهایی که میچشم فکرمیکنمو بعد نوشته های وبمو میخونم...در این مقایسه دچار نا امیدی میشم! چطور انقدر رنگ و حرارت و حرکت اینجا به چونین سکونی میرسه؟!عجیبه!+تو یک گروهی صحبت آهنگهای ترکیه ای شد و من یادم اومد مدتها بود میخواستم یه

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 15 فروردين 1396 ساعت: 15:24

خستگی تعطیلات! رو هم با حمامی که گرفتم شستمو رفت!موهای نیمه مرطوبمو بافتمو روی تخت لم دادم ...به صدای بارون گوش میکنم. به خوردن قطراتش روی ناودون و بامهابهتر از هر موزیکی هست برام. گوش نوازو موزونو البته غرق در افکاری هستمفکرهایی تکراری ولی همیشگیخاطرات باهم قاطی شده. زمانهای در هم فرورفته. آدمها..م

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 15 فروردين 1396 ساعت: 15:24

 زمان مناسبی هست برای شاوشنک تماشا کردن؟!. بعدا نوشت: بهترین زمان ممکن بود!گفت فقط چنددقیقه اول فیلم یک زن میبینی و بعد کلا همه مرد هستن!جواب دادم اه! چه کسل کننده! فیلمی که توش زنها نباشن که جذابیتی ندارهو حالا بعد از دیدنش باید بگم : اوف! حتی اون چند دقیقه اول هم نیازی به جلوه دادن یک زن نبود

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 15 فروردين 1396 ساعت: 15:24

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 15 فروردين 1396 ساعت: 15:24

چه خوب که حداقل بارونه:)

کتاب شعر دارم

و نور هست

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: سه شنبه 15 فروردين 1396 ساعت: 15:24

اولین هفته ی کاری سال جدید من! بسلامتی از فردا شروع میشه :)دیگه داشتم از حس بی فایده و خاصیت بودن تلف میشدم رسما!خیلی دوستدارم این کشیکای شب تعطیلاتمو برم اورژانساگر قادر به تحمل غرغرای همکارا باشم مطمئنم استادمم استقبال میکنه ازین پیشنهاد~_~البته دقیقا نمیدونم اونجا چه کاری از دستم بربیاد! ولی فکرم

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: پنجشنبه 10 فروردين 1396 ساعت: 0:03

بازم دچار حمله شدم:|و بازم بدمدل دادوبیداد راه انداختم!و البته دقیقا وقتی آهو و گیسو به دادم رسیدن در حالت طاق باز خوابیده بودم:)خوشا به حالتون که با طاق باز خوابیدن دچار حمله نمیشید!من سالهاست نمیتونم اون شکلی بخوابم و باید قبل خواب حواسم باشه که پوزیشن به پهلو بودنم یهویی رو به آسمونی نشه!!! وگرنه

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: پنجشنبه 10 فروردين 1396 ساعت: 0:03

موقعیت:دم در آپارتمانوقتی مهمونای یه واحد دیگه داشتن خارج میشدن تونستم خودمو به پشت در وردی خونه برسونماول اعصابم بهم ریخت!که چطور خانواده بهم خبرندادن یا کلید نذاشتن وقتی میدونن حدودا چه ساعتی میامو اعصابم خوردتررر شد از تمومی باطری اون گوشیم و عدم امکان تماس باهاشونولی وقتی رسیدم اینجا و خودمو کشی

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: پنجشنبه 10 فروردين 1396 ساعت: 0:03

خرسندم که اولین روز رسمی کاری من در سال جدید با سالروز هنرهای نمایشی! قرین شد:)

تبریک به همه ی این کاره هایش!

خود من دوبار برای بازی در مسابقات تاتری مدارس! به خاطر ایفای نقش آرش کمانگیر:| نایل به دریافت جایزه و مقام اول شده بودم

و یک زمانی تاتر بازی کردن رو خییییلی دوسداشتم

الان ولی فقط شیفته ی تماشایش هستم:) 


برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: پنجشنبه 10 فروردين 1396 ساعت: 0:03

این همون پستست که برداشته بودمش!:|وَهُوَ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ اللَّیْلَ لِبَاسًا...و اوست کسی که شب را برایتان چون پوششی قرار داد...سوره فرقاندر شبی که پوششم ساختی فارغ میشوم از تمام جوش و خروشهای روزی که از سرم گذشتیا گذراندی!چون دختر مهتاب به کنج آغوشت می وزم، آنگاه که تمام عظمت لایتنهایی اش

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: پنجشنبه 10 فروردين 1396 ساعت: 0:03

تماشای فوتبال با بچه هاتولد گرفتن کنار سفره هفت سین برای یکیشونخرید یه چِشم!+به پوستت کرم زدی؟-نع+چقدر خوبه پس!+مرسی.مثلا گلپر به تنهایی چیز بدمزه ایه ولی کنار انار! یه خوشمزه ی کم نظیر میسازنیا نون لواش ماشینی، بیخود ترین مدل نونه! ولی زیر ماکارونی میشه یه ته دیگ باورنکردنیبعضی از آدما هم اینجورن..

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: پنجشنبه 10 فروردين 1396 ساعت: 0:03

اینا به طرز بی رحمانه ای دخترن!

وقتی یک نصف شب

چالش لاک زدن ناخنای پا میذارن! و دونه دونه عکس میفرستن تو گروه...

ولی این وسط، من به طرز نا امیدکننده ای چی هستم؟؟

یه احمق!؟

که یک نصف شب چراغ اتاقمو روشن کردمو دنبال لاک صورتیه خستم! گشتم؟


از یک فیلم:

سمیرا(هانیه توسلی): تو موی بلوند دوست داری ؟

فریدون(مصطفی زمانی): بستگی داره رو سر ِ کی باشه

فیلم:خط ویژه 


برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: پنجشنبه 10 فروردين 1396 ساعت: 0:03

 بی ربط به این پست! :

میگم انقدر اون پست خیلی دور... خیلی دورتر بازدید داشت! که خودم کنجکاو شدم برم بخونمش ببینم چی نوشته بودم یعنی؟!

بعد که خوندم از ذهنم گذشت نکنه ازش برداشت عاشقانه شده باشه :|

اگر شده!!! در همین جا تکذیب میکنم .. به شدتتتتت! منظورم دوستیهای تمام شدنی بود :( همین دوستی هایی که هیچوقت بهشون نمیاد تموم بشن اتفاقا!



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: يکشنبه 6 فروردين 1396 ساعت: 1:13

سه خاله ای و سه خواهره پاشدیم رفتیم شام بیرونیعنی ما سه تا بعلاوه مامانمو خواهراشوناگر خاله ندارید جا داره شدیدا و به طرز بی رحمانه ای پزی بیام براتون:|حالا اینا هیچیانقدر که من سس زدمو و فلفل سابیدم رو سفارش مکزیکیم الان واقعا دارم معده درد بدی رو تجربه میکنمفاموتیدین چهل هم خوردم و افاقه نکردواقعا

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: يکشنبه 6 فروردين 1396 ساعت: 1:13

مامان میگن از بچگیتم همینطوری اسپندی بودی!انقدررررر گریه میکردی و میکردی گاهی که هیچی آرومت نمیکرد الا بوی اسپند!تا برات اسپند دود میکردم آروم میشدی. چنان با اطمینان پاشذن رفتن دود کردن نصفه شبی که متعجب شدم!الان باخودم میگم کاش فاموتیدینه یا چای نباترو نخورده بودم که معلوم میشد خوب شدنم کارکدو

برچسب: نویسنده: مهتاب باقریان تاريخ: يکشنبه 6 فروردين 1396 ساعت: 1:13

صفحه بندی